زندگی یعنی عشق٬ خنده٬ شادی tag:http://live_love.mihanblog.com 2008-12-05T01:38:15+01:00 mihanblog.com گذشتن از تو 2008-08-13T02:08:00+01:00 2008-08-13T02:08:00+01:00 tag:http://live_love.mihanblog.com/post/67 ستاره تو کوچه ای هستی که من از ان گذشته ام،اما من از آن تو نیستم.مقالات شمس[از وبلاگ حمید] تو کوچه ای هستی که من از ان گذشته ام،

اما من از آن تو نیستم.

مقالات شمس


[از وبلاگ حمید]

]]>
حرف های نگفته 2008-08-13T01:08:00+01:00 2008-08-13T01:08:00+01:00 tag:http://live_love.mihanblog.com/post/66 ستاره وحرفهایی هست برای نگفتن! حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند [از بلاست شبنم] وحرفهایی هست برای نگفتن!

حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند

[از بلاست شبنم]

]]>
بهار 2008-08-12T20:08:00+01:00 2008-08-12T20:08:00+01:00 tag:http://live_love.mihanblog.com/post/68 ستاره بهـار آمدنش رنگ ماندگـاری می دهد زود هم می رود ، هم رنگ بهــار باش ولـی ماندگـار بهـار آمدنش رنگ ماندگـاری می دهد زود هم می رود ،

هم رنگ بهــار باش ولـی ماندگـار

]]>
چند جمله قشنگ 2008-07-22T03:07:00+01:00 2008-07-22T03:07:00+01:00 tag:http://live_love.mihanblog.com/post/65 ستاره اگر بهشت را نمی توان به دست آورد، ابلهانه است اگر برای نجات از جهنم نکوشیم! ***********کشتی در بندر امن است...اما کشتیها برای این ساخته نشده اند...جان.ان.شد***********رودها آوازشان را از دست خواهند داد اگر، سنگها را از پیش راهشان برداریم.*********** آن سوی ناکامیها خداوند حضور دارد، آنجاست که داشتنش جبران همه نداشته هاست. [ از وبلاگ حمید] اگر بهشت را نمی توان به دست آورد،

ابلهانه است اگر برای نجات از جهنم نکوشیم!

 

***********

کشتی در بندر امن است...

اما کشتیها برای این ساخته نشده اند...

جان.ان.شد

***********

رودها آوازشان را از دست خواهند داد اگر، سنگها را از پیش راهشان برداریم.

*********** 

آن سوی ناکامیها خداوند حضور دارد، 

آنجاست که داشتنش جبران همه نداشته هاست.

[ از وبلاگ حمید]]]>
احوال؟ آب طلب نکرده! اشک و منت ساقی! 2008-03-26T02:03:00+01:00 2008-03-26T02:03:00+01:00 tag:http://live_love.mihanblog.com/post/64 ستاره  گفت : احوالت چطوراست ؟ گفتمش : عالی است،مثل حال گل ... حال گل در چنگ چنگیز مغول ****آب طلب نکرده همیشه مراد نیست ... گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند****بهر یک جرعه می منت ساقی نکشیم ... اشک ما، باده ما، دیده ما کاسه ما  گفت : احوالت چطوراست ؟ گفتمش : عالی است،مثل حال گل ... حال گل در چنگ چنگیز مغول

****

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست ... گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند

****

بهر یک جرعه می منت ساقی نکشیم ... اشک ما، باده ما، دیده ما کاسه ما

]]>
تولد 2008-02-28T23:02:00+01:00 2008-02-28T23:02:00+01:00 tag:http://live_love.mihanblog.com/post/63 ستاره تاریخ تولد فقط یک وسیله است که فراموش نکنی آمدنت را! تولد روزی است که دل بکنیم از این دلمشغولیهای بیهوده و دل  ببندیم به آنچه دلبستنی است و بدانیم هر چیز فانی ارزش دل بستن و غصه خوردن ندارد که اصولا تو خود بدستشان نیاورده ای که بخواهی از دست دادنش را به سوگ بنشینی پس بیا دل ببندیم به آنچه همیشه بوده و هست و خواهد بود وبدان که جز عشق هیچ چیز اینچنین ماندگار نیست و هر چه ماندگار است بدان همان عشق استهر روز... روز تولد توست ...هر روز روز تولد توست اگر واقعا تصمیم بگیری آن روز را به نفع خودت تغییر د تاریخ تولد فقط یک وسیله است که فراموش نکنی آمدنت را!

 

تولد روزی است که دل بکنیم از این دلمشغولیهای بیهوده و دل  ببندیم به آنچه دلبستنی است و بدانیم هر چیز فانی ارزش دل بستن و غصه خوردن ندارد که اصولا تو خود بدستشان نیاورده ای که بخواهی از دست دادنش را به سوگ بنشینی

 پس بیا دل ببندیم به آنچه همیشه بوده و هست و خواهد بود وبدان که جز عشق هیچ چیز اینچنین ماندگار نیست و هر چه ماندگار است بدان همان عشق است

هر روز... روز تولد توست ...هر روز روز تولد توست اگر واقعا تصمیم بگیری آن روز را به نفع خودت تغییر دهی!

تاریخ تولد فقط یک وسیله است که فراموش نکنی آمدنت را!

هر روز... روز تولد توست...روز من... روز ما

اگر بر این باور باشی که با آغاز طلوعی دوباره این تویی که روز را برای خویشتن خویش شروع میکنی آن روز روز توست.

روزی که تو گرداننده آن باشی روز تو خواهد بود این تویی که در هر روز بوجود میآیی

تاریخ تولد برای یاد آوری وجود و حضور پر ارزش توست و صبح آغاز شده اکنون یادآوری میکند که تو ارزشمندی و باید به کمال برسی تغییر دهی و تغییر کنی ببینی و باور کنی هر آنچه را که در وجودت می یابی و میپنداری پس به عشق بیندیش و به شادی و شادمانه زندگی کن.

[از وبلاگ سوگند]

]]>
2008-02-10T01:02:00+01:00 2008-02-10T01:02:00+01:00 tag:http://live_love.mihanblog.com/post/62 ستاره آخر اگر به اندازه چراغ چشمک زن تابلوی قصابی قاسم آقا هم عقل داشتی می فهمیدی که برای جلب توجه بهتر است گاهی اوقات نبود.*****می گه «حالا تو بهش بگو، اگه احیاناً ناراحت شد ازش عذزخواهی کن.»مثل اینه که سر یکی رو بکنی تو چاه توالت،بعد اگه احیاناً سرش کثیف شد یه شامپوی خوب بدی دستش.*****آدم ها همه دچار نوعی خود شیفتگی مزمن هستند؛این را از آنجا می شود فهمید که هرکس مدفوع خود را تمیزتر از مدفوع بقیه می داند ******همی گویم و گفته ام بارهابود حال من حال معمارهابه تحویل خون گشته احوال مابرونند زین جرگه، خر آخر اگر به اندازه چراغ چشمک زن تابلوی قصابی قاسم آقا هم عقل داشتی می فهمیدی که برای جلب توجه بهتر است گاهی اوقات نبود.

*****
می گه «حالا تو بهش بگو، اگه احیاناً ناراحت شد ازش عذزخواهی کن.»
مثل اینه که سر یکی رو بکنی تو چاه توالت،
بعد اگه احیاناً سرش کثیف شد یه شامپوی خوب بدی دستش.
*****
آدم ها همه دچار نوعی خود شیفتگی مزمن هستند؛
این را از آنجا می شود فهمید که هرکس مدفوع خود را تمیزتر از مدفوع بقیه می داند
 ******
همی گویم و گفته ام بارها
بود حال من حال معمارها
به تحویل خون گشته احوال ما
برونند زین جرگه، خركارها( بخوانید دانشجویان برگزیده )
به جزپول مفت و به جز جون مفت
دلیلی نباشد برین كارها
،مهین شیت بندان كه آزاده اند
ببندند شیت مرا بارها
به جیب ما خندیده و رفته اند
پلاتهای رنگین و لیزارها
چه معمارها داده تحویلها
چه تحویلها داده معمارها
حالا هی ببند شیت و ماكت بساز
بگو كه زیادست و دشوارها
ولی مثل من واسع ال...
ندارند كاری به این كارها
كشیده ست شیت بند روز الست
میان من و نمره دیوارها
فریب در باغ "بهمن" مخور
كه پشت درش هست دیوارها
توضیحات:
لیزار تلفظ همان لیزر است به زبان اسپرانتو
دزدیده از بلاگ رضا
]]>
سیب 2008-01-21T22:01:00+01:00 2008-01-21T22:01:00+01:00 tag:http://live_love.mihanblog.com/post/61 ستاره تو به من خندیدیو ندانستی که من چگونه سیب را از خانه ی همسایه دزدیدمباغبان از پی من تند دویدسیب دندان زده را دست تو دیدغضب آلوده به من کرد نگاهسیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک....و تو رفتیو هنوزسالهاست که در گوش من آرام آرامخش خش گام های تو تکرار کنانمی دهد آزارمو من اندیشه کنان غرق این پندارمکه چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشتحمید مصدق[از بلاگ هانیه]
تو به من خندیدی
و ندانستی که من چگونه سیب را از خانه ی همسایه دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب دندان زده را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
....
و تو رفتی
و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام های تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت
حمید مصدق

[از بلاگ هانیه]
]]>
دل بردی از من به یغما 2008-01-21T18:01:00+01:00 2008-01-21T18:01:00+01:00 tag:http://live_love.mihanblog.com/post/60 ستاره دل بردی از من به یغماای ترک غارتگر من...دیدی چه آوردی ای دوستاز دست دل بر سر من؟...دیدی چه آوردی ای دوستاز دست دل بر سر من؟...عشق تو در دل نهان شددل زار و تن ناتوان شد...رفتی چو تیر وکمان شداز بار غم پیکر من...می سوزم از اشتیاقتدر آتشم از فراغت...کانون من، سینه منسودای من، آذر من...بار غم عشق او راگردون نیارد تحمل...چون می تواند کشیدناین پیکر لاغر من؟...اول دلم را صفا دادآیینه ام را جلا داد...آخر به باد فنا دادعشق تو خاکستر منعشق تو.....خاکستر من[از بلاگ ابوذر] دل بردی از من به یغما
ای ترک غارتگر من
...
دیدی چه آوردی ای دوست
از دست دل بر سر من؟
...
دیدی چه آوردی ای دوست
از دست دل بر سر من؟
...
عشق تو در دل نهان شد
دل زار و تن ناتوان شد
...
رفتی چو تیر وکمان شد
از بار غم پیکر من
...
می سوزم از اشتیاقت
در آتشم از فراغت
...
کانون من، سینه من
سودای من، آذر من
...
بار غم عشق او را
گردون نیارد تحمل
...
چون می تواند کشیدن
این پیکر لاغر من؟
...
اول دلم را صفا داد
آیینه ام را جلا داد
...
آخر به باد فنا داد
عشق تو خاکستر من

عشق تو.....خاکستر من


[از بلاگ ابوذر]

]]>
آهو... زیارت عاشورا 2008-01-17T04:01:00+01:00 2008-01-17T04:01:00+01:00 tag:http://live_love.mihanblog.com/post/59 ستاره آهووقتی صدای اذان پخش شد ،بوی دلنشین گل شب نیز بیشتر از قبل در فضای حیاط خانه پیچید ،پاورچین پاورچین قدم برداشتم و از پلكان پائین آمدم ،انعكاس صدای موذن در محله پیچیده بود و با ندای هر تكبیرش پژواك صدا را در تمامی كوچه باغها می شنیدم.خروس همسایه یكدم می خواند و سعی میكرد تا او نیز موذن شود .قدری آب بر سرو صورتم پاشیدم و به گلهای یاس كه در خنكی سحر چشم باز كرده بودند خیره شدم .دلم شور میزد نمیدانم چه اتفاقی افتاده بود ولی از دیشب تاالان خواب از این چشمان خسته خداحافظی كرده بود.شال و كلاه كردم تا

آهو

وقتی صدای اذان پخش شد ،بوی دلنشین گل شب نیز بیشتر از قبل در فضای حیاط خانه پیچید ،پاورچین پاورچین قدم برداشتم و از پلكان پائین آمدم ،انعكاس صدای موذن در محله پیچیده بود و با ندای هر تكبیرش پژواك صدا را در تمامی كوچه باغها می شنیدم.خروس همسایه یكدم می خواند و سعی میكرد تا او نیز موذن شود .قدری آب بر سرو صورتم پاشیدم و به گلهای یاس كه در خنكی سحر چشم باز كرده بودند خیره شدم .دلم شور میزد نمیدانم چه اتفاقی افتاده بود ولی از دیشب تاالان خواب از این چشمان خسته خداحافظی كرده بود.

شال و كلاه كردم تا خودم را به مسجد برسانم و نماز را به جماعت بخوانم.هر چه به مسجد نزدیكتر می شدم انوار سبزرنگ مهتابیهای معلق در روی شیروانی بیشتر خودنمائی میكرد .همه جا سكوت بود و گهگاه صدای تردد ماشینی ،این سكوت را می شكست.

وضو گرفتم و وارد مسجد شدم ، صف نماز تشكیل شد و همانجا ردیف اول پشت سر امام جماعت ایستادم .

دستهایم را به نشانه تسلیم در برابر او بلند كردم تا تكبیر گویم .

سفرم آغاز شد.

آهویی را دیدم كه از ترس صیاد مدام اینسوی آنسوی میدوید ،تا گودالی دید و درون آن خزید و من نیز بدنبال او، سرتاسر دشت پوشیده از علفزارهای سبز رنگی بود كه شب گذشته با شبنم خیس شده بودند و بوی تازگی آنها فضا را پركرده بود، شقایقهای سرخ در میان این چمنزار خودنمائی میكرد و زنبورهای وحشی را به سمت خود می خواند.آهوی خسته همانجا نشست و من به آرامی وارد گودال شدم، طفلك مدام نفس نفس میزد ، نزدیكش شدم و با دستانم نوازشش كردم ،دیدم از پیكرش خون می چكد، جگرم آتش گرفت، دست به كار شدم، زه چوبی كه تا نیمه در تنش فرو رفته بود بیرون كشیدم و روان شدن قطره اشكی را از گوشه چشمش دیدم.

آهوی زخمیم كدام سنگدل اینچنین بر تو زخم زده؟

آهوی زخمیم كدام بی رحم تو را از مادرت جدا كرده؟

آهوی زخمیم كدام دژخیم بدنبال دریدن تو بوده؟

و گریستم ،همانند ابری بهاری گریستم، آنچنان كه زخمهایش را با اشك چشمانم شستم!

دست گرمی را بر روی سرم حس كردم ،برگشتم پیرمرد ژنده پوشی را دیدم كه كشكول و تبرزین همراه داشت ، موهای بلندی داشت كه از برف هم سپیدتر بود ، ابروان حنایی رنگش بر روی چهره اش بازی میكرد و محاسن مجعدش مرا یاد شیارهای كوهستان انداخت كه امواج رودخانه از آنها سرازیر میشد!

سلام پدر

سلام بر تو پسرم.

شما كیستید ؟

ساربان..

اینجا كجاست ؟

مقتل !

مقتل كی ؟

كسی كه آسمان و زمین بر او خواهند گریست !

او كیست ؟

باید صبر پیشه كنی !

تا كی ؟

فردا ظهر !

فردا چه خواهد شد ؟

فردا عشق به مسلخ خواهد رفت ..!

این آهو !

پناه آورده است !

به كی ؟

به او !

و افق را نشانم داد ...................

با دقت نگاه كردم كاروانی به این سو می آمد ،بیش از صد شتر بار و همراه ، عده زیادی كه از هزار نفر هم بیشتر می شد همراهشان بود ، كجاوه هایی دیدم كه اطراف آنرا سربازانی رشید در محاصره داشتند ،خصوصا" یكی از آنها كه همانند نگینی می درخشید ، سر سلسله آنها ابرمردی سوار بر اسبی سپید بود كه زیبهائیش محسورم كرد ، آمدند و در كنار آن گودی خیمه زدند ،.......هنوز ساعتی نگذشته بود كه از طرف دیگر ابری سیاه دیدم ،وقتی دقت كردم انبوهی از سربازان سرخ و سیاه پوش تا بن دندان مسلح دیدم .......خیره خیره نگاه كردم و هر چه را كه میددیم باورش برایم سخت تر میشد.........

آنروز هر دو سپاه تا غروب بساط خیمه و خرگاه برپا كردند ، میدیدم افردای از سپاه سیاهپوش به این سوی می آمدند و بعد دوباره برمی گشتند ، نمیدانستم چه اتفاقی افتاده است ، از پیرمرد پرسیدم و او گفت :

صبر كن و تنها نظاره گر باش !

و من نگریستم ........

نیمه های شب دیدم از آن سپاه عظیم كه همراه آن مردان سپید پوش آمدند چیزی باقی نمانده است ، همه در تاریكی شب گریختند و صبح هنگام نماز كمتر از صد نفر باقی ماندند.........

هر دوسپاه در برابر هم صف كشیدند و نبرد تن به تن آغاز شد.....خدایا چه میدیدم ، از آسمان خون می بارید ، صدای شیون ملائك زمین وآسمان را پر كرده بود ، دستها میدیدم كه از بدن جدا می شد ، سرها میدیم كه هر كدام به سویی پرتاب می شد ، صورتها میدیم كه با خون پیشانی خضاب می شد ، و كودكانی را میدیم كه از فراق پدر و برادر نوحه سرایی میكردند ، كبوتران را میدیدم كه بالهایشان را با خون آغشته میكردند و به آسمان می رفتند و بعد دوباره بر می گشتند و این كار را تكرار میكردند ، دقت كردم دیدم آهوی زخمی از چشمانش قطرات خون جاری شده است ، آن پیرمرد نیز می گریست ، آسمان و زمین می گریستند تا ظهر رسید و دوباره صدای موذن را شنیدم كه اقامه نماز میكرد ، دیدم كسی را كه خودش را سپر بلای محبوبش كرد تا او نماز عشق بخواند و او خواند و رگبار تیرها بر بدن این یار فداكار همچون خار فرور رفت ............چشمانم سیاه شدند ،طاقت نداشتم ببینم ، صدای شیون و جیغ زنان و كودكان جگرم را می سوزاند سرم را به زیر انداختم ، ندای تكبیر قریبی شنیدم ، خوب كه دقت كردم ،راس نورانی دیدم كه بر سر نی تكبیر می گفت ، دیگر چیزی نفهمیدم و بیهوش شدم ...........

كمی آب بر روی صورتم پاشیدند ، چشمانم را باز كردم ، هم محلیها در صف نماز جماعت دورم جمع شده بودند و هر كس زیر لب چیزی می گفت .......نگاه كردم روحانی محله مان اشك در چشمانش جمع شده بود ، با سر اشاره ای به من كرد و گفت :

مسافر خسته ،بعد از نماز زیارت عاشورا بخوان ......

و من تازه رمز خواندن زیارت عاشورا را فهمیدم .

[از بلاگ آرمین]

]]>
حسین... عاشورا 2008-01-16T19:01:00+01:00 2008-01-16T19:01:00+01:00 tag:http://live_love.mihanblog.com/post/58 ستاره اگر دین ندارید، واگر از آتش دوزخ ترسی به دل ندارید، لا اقل در دنیای خود آزاده باشید.مردم بنده ی دنیا هستند، و دین، بازیچه ای است بر زبان آنها..... ودور باد از ما ذلتقیام کردم برای اقامه امر به معروف و نهی از منکرآزادگی و آزادمنشی، عبادت خداوند و نه در قید دنیا بودن، و اقامه امر به معروف و نهی از منکر مهمترین نیات حسین (ع) برای قیام به نظر می آید.تا جایی که عقلم قد میدهد، آزادگی، و پرهیز از ذلت را می توان به طور شاخص از دو نفر آموخت، امیر مومنان و مولای متقیان، امام انس و جان ، اسد الله الغالب، ع اگر دین ندارید، واگر از آتش دوزخ ترسی به دل ندارید، لا اقل در دنیای خود آزاده باشید.

مردم بنده ی دنیا هستند، و دین، بازیچه ای است بر زبان آنها.

.... ودور باد از ما ذلت

قیام کردم برای اقامه امر به معروف و نهی از منکر

آزادگی و آزادمنشی، عبادت خداوند و نه در قید دنیا بودن، و اقامه امر به معروف و نهی از منکر مهمترین نیات حسین (ع) برای قیام به نظر می آید.

تا جایی که عقلم قد میدهد، آزادگی، و پرهیز از ذلت را می توان به طور شاخص از دو نفر آموخت، امیر مومنان و مولای متقیان، امام انس و جان ، اسد الله الغالب، علی ابن ابی طالب، و شاه شهیدان و سرور عاشقان مولی الکونین، ابا عبدالله الحسین.

آن گاه که پس از 25 سال خانه نشینی و به لب رسیدن جان جامعه اسلامی از فساد و فسق و فجور، جمعیت به خانه علی هجوم آورد، تا جایی که دیگر حسن و حسین تاب فشارها را نداشتند. حضرت فرمود: به خدا سوگند دنیای شما را نمیخواهم..... به خدا سوگند خلافت از آب بینی بزی نزد من پست تر است..... لو لا حضور الحاضر ... و مردم را از اینکه بعد از این همه فاصله گرفتن از جامعه اصیل اسلامی با او بیعت کنند، بر حذر داشت. ولی، مردم که خسته از جور خلفای سه گانه، که هریک در حد توان، دین خدا را از مسیر اصلی خود منحرف کرده، و هر روز زنگی و رنگی به آن افزوده بودند، در مسجد با جانشین واقعی پیامبر آخرین، عهد بستند. بیعت کردند. هر چند 25 سال قبل هم همین کار را کرده بودند. ولی خیلی زود فراموش شد.....

زیر سقیفه بنی ساعده بحث جانشینی شد، عمر و ابوبکر با انصاریها مجادله میکردند، شخصی در آن میان گفت: علی، به خدا اگر علی اینجا بود هیچ کس شکی در خلافت پیغمبر نداشت..... دیگری گفت: علی جوان است و در جنگ ها هم از اعراب خیلی ها را داغدار کرده. او نمیتواند خلیفه شود.

و شد آنچه شد، و کردند آنچه را که نمی بایست.

و آنروز دوباره مردم با همان علی بیعت کردند. ولی حرفهای امروز علی بوی قاطعیت میداد. سهم هر کس از بیت المال معلوم است. این اولین زنگ خطر برای سودجویان بود. هر کس که میخواهند باشند. حتی عقیل برادر امام هم حق نداشت بیش از سهم خود درخواست کند. والیان ولایات از عادی ترین مردم. ساده زیستی اولین گزینه در انتخاب آنها بود. والی گاه به خاطر شرکت در مجلس اعیان، مجلسی که مردم در آن راهی ندارند، مورد عتاب امام قرار میگیرد.

و این عدالت علی بود. عدالت او هزینه هم داشت. در مدت چهار سال و نه ماه سه جنگ، و ماجراهایی که هر بار وی را مشتاق تر میکرد بر گفتن این جمله: فزت و رب الکعبه.....

علی را قدر نشناختند. نه عدل او را ارج نهادند و نه از علمش بهره ای بردند. که سوال آن مردم زمانی که فرمود بپرسید قبل از اینکه مرا از دست بدهید، سوال از تعداد موهای سر و صورت بود.

دردناک تر از این چیست که درگاه ورودی علم پیامبر خدا باشی، و بر احمق ترین مردم حکومت کنی. مردمی که نور را از تاریکی نمی شناسند، و معاویه را با علی مقایسه میکنند. مردمی که بنده دنیایند، و کاغذ پاره ای را به قرآن ناطق ترجیح میدهند.

هر کس به بهانه ای با او جنگید، جمل و صفین و نهروان. و اما نهروان، گروهی پیشانی پینه زده که در صفین در کنار امام بودند، و با مکر مکارترین مردم، از راه، گمراه شدند. با او جنگیدند. و امام مهلتشان داد که برگردند و جنگ را آغاز نکرد، تا جنگ را آغاز کردند. و آب را هم بر آنها نبست............

بالاخره در محراب نماز به شهادت رسید و فریاد فزت و رب الکعبه را سرداد. چرا که از شر مردم نادان زمان خود خلاصی یافته است. وقتی خبر شهادتش به شام رسید مردم تعجب کردند،که مگر علی نماز هم می خوانده، که در محراب فرقش را شکافتند؟

ولی خوشحال تر از همه پسر ابوسفیان بود.

و اینک سال 61 هجری. خلافت رسول خدا با یزید، پسر معاویه است. میمون باز میخواره ی زنباره ای که از پسر رسول خدا بیعت میخواهد. جامعه سیاه است که یزید را خلیفه میداند، چشمها کور که نور را نمیبیند. که حسین می فرماید

و لاح بحکمتی نور الهدی فی لیال فی الضلاله مدلهمه

و مامور شدم با حکمت خود نور هدایت را برافروزم..... در شبهایی که در تاریکی بی نهایت بود.

سیاهی بر مسلمانان سایه افکنده و بی تفاوت نسبت به همه چیز، حتی دین خود هستند. در این جا بود که امام فرمود: الا و ان الدعی ابن الدعی قد رکزنی بین اثنتین، بین السله و الذله، و هیهات منا الذله............

سکوت جایز نیست. به دعوت کوفیانی که بیعت شکنی آنها دیگر ضرب المثل شده، از مدینه خروج میکند، ولی قبل از خروج پیامبر را خواب میبیند که به او میفرماید، شاء الله ان یراک قتیلا............

برای انجام حج به مکه رفته، ولی انگار مکه آمده بود که دعای عرفه را برای آیندگان به یادگار بگذارد. حج را نیمه کاره رها کرد و برای اقامه امر به معروف و نهی از منکر به عراق رهسپار شد.

ولی در کربلا حر مانع امام شد. همان حری که روز عاشورا حسین علیه السلام به او فرمود: یا حر انت حر فی الدنیا و الآخره

و روز نبرد فرا رسید، سپاه، از آن یزید بود، ولی سپاهیان خوارج. تمام حق، در برابر تمام باطل، که این رسم این دنیا است که یاران حق کمترند و اصحاب باطل همواره بیشتر. و کم من فئه قلیله، غلبت فئه کثیره، باذن الله.

از حر شروع شد. تا همه اصحاب رفتند. و نوبت به بنی هاشم رسید. حضرت عباس آخرین شهید از بنی هاشم، قبل از حسین بن علی است.

حسین در میانه میدان بر شمشیر تکیه زد، و فریاد برآورد: آیا من فرزند رسول خدا نیستم؟ آیا این عمامه رسول خدا نیست که بر سر من است؟ آیا این شمشیر که بر دستان من است، شمشیر او نیست؟ .... وهمه تایید کردند. پس گفت: چرا با من میجنگید حال که همه چیز را میدانید. صدا از سپاه عمر سعد آمد که:

بغضا لابیک.......

[ از بلاگ علی ب ]
]]>
مغرورانه - عمر دوباره 2008-01-01T21:01:00+01:00 2008-01-01T21:01:00+01:00 tag:http://live_love.mihanblog.com/post/57 ستاره چه مغرورانه سكوت كردیم چه مغرورانه التماس كردیم چه مغرورانه از هم گریختیم غرور هدیه شیطان بود و عشق هدیه خداوند هدیه شیطان را به هم تقدیم كردیم هدیه خداوند را از هم پنهان كردیم .***********.دان هرالد كاریكاتوریست و طنزنویس آمریكایى در سال 1889 در ایندیانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تالیفات زیادى است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد. بخوانید: "البته آب ریخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوین نشده كه فكرش را منع كرده باش چه مغرورانه سكوت كردیم چه مغرورانه التماس كردیم چه مغرورانه از هم گریختیم غرور هدیه شیطان بود و عشق هدیه خداوند هدیه شیطان را به هم تقدیم كردیم هدیه خداوند را از هم پنهان كردیم

.

***********

.

دان هرالد كاریكاتوریست و طنزنویس آمریكایى در سال 1889 در ایندیانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تالیفات زیادى است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد. بخوانید:




"البته آب ریخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوین نشده كه فكرش را منع كرده باشد . "


اگر عمر دوباره داشتم مى كوشیدم اشتباهات بیشترى مرتكب شوم. همه چیز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رویدادهاى جهان را جدى مى گرفتم . اهمیت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بیشتر مى رفتم. از كوههاى بیشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بیشترى شنا مى كردم. بستنى بیشتر مى خوردم و اسفناج كمتر . مشكلات واقعى بیشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببینید، من از آن آدمهایى بوده ام كه بسیار مُحتاطانه و خیلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظاتِ خوشى بیشتر مى داشتم. من هرگز جایى بدون یك دَماسنج، یك شیشه داروى قرقره، یك پالتوى بارانى و یك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم.


اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان دیرتر به این لذت خاتمه مى دادم . از مدرسه بیشتر جیم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بیشترى به معلم هایم پرتاب مى كردم . سگ هاى بیشترى به خانه مى آوردم. دیرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابیدم. بیشتر عاشق مى شدم. به ماهیگیرى بیشتر مى رفتم. پایكوبى و دست افشانى بیشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بیشتر مى شدم. به سیرك بیشتر مى رفتم.

 

در روزگارى كه تقریباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستایش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زیرا من با ویل دورانت موافقم كه مى گوید : شادى از خرد عاقل تر است".

اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مینا از چمنزارها بیشتر مى چیدم *" ]]>
بی تو مهتاب شبی 2008-01-01T21:01:00+01:00 2008-01-01T21:01:00+01:00 tag:http://live_love.mihanblog.com/post/56 ستاره  بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتمهمه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتمشوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودمشدم آن عاشق دیوانه که بودم !در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشیدباغ صد خاطره خندیدعطر صد خاطره پیچیدیادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیمپر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیمساعتی بر لب آن جوی نشستیمتو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهتمن همه محو تماشای نگاهتآسمان صاف و شب آرامبخت خندان و زمان رامخوشه ماه فرو ریخته در آبشاخه ها دست برآورده به مهتابشب و صحرا و گل و سنگهمه دل داده به آواز شباهن بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم !


در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید


یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم


ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ


یادم آید : تو بمن گفتی :
ازین عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینة عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !


با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !


اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت !
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید


یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم


رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !
بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
فریدون مشیری

تقدیم به عزیزم.... کسی که هیچ وقت نفهمید چقدر دوستش داشتم٬ حتی وقتی که بهش گفتم
]]>
بی هیچ نای گرم 2008-01-01T20:01:00+01:00 2008-01-01T20:01:00+01:00 tag:http://live_love.mihanblog.com/post/55 ستاره دخترک که دریای متلاطم وجودش و خورشید مذاب نگاهشمی پیماید این ساحل دور بر سرش تاجی از نور و ذهنش پر ز یادهای دور دخترک دربی اشکی نگا ه ها در بی پروانگی دل ها و در بی تپشی قلب ها سر می دهد آوا بی هیچ صدا اما بسی رسا دخترک که سازش بی هیچ آهنگ و زندگی برایش بی رنگ دلش تنگ تنگ با راز هایش که ناگفته دفن می شود دل من دل کوچک من اشکش به روی چشم مات می شود دخترک را که می بیند آرام و بی صدا بی هیچ چشم باز بی هیچ نای گرم بی هیچ شاخه گل در بستری ز خاک دریغ اما دریغ دستان من دستان ناتوان من سردتر از آن که گر دخترک که دریای متلاطم وجودش

 و خورشید مذاب نگاهش

می پیماید این ساحل دور

بر سرش تاجی از نور

و ذهنش پر ز یادهای دور

دخترک دربی اشکی نگا ه ها

در بی پروانگی دل ها و در بی تپشی قلب ها

سر می دهد آوا بی هیچ صدا

اما بسی رسا

دخترک که سازش بی هیچ آهنگ

و زندگی برایش بی رنگ

دلش تنگ تنگ

با راز هایش که ناگفته دفن می شود

دل من دل کوچک من

اشکش به روی چشم مات می شود

دخترک را که می بیند

آرام و بی صدا

بی هیچ چشم باز

بی هیچ نای گرم

بی هیچ شاخه گل

در بستری ز خاک

دریغ اما دریغ دستان من

دستان ناتوان من سردتر از آن که گرم کند دلش

این شعر خیلی خیلی قشنگو یکی از دوستای گلم مونا گفته

]]>
2007-10-19T03:10:00+01:00 2007-10-19T03:10:00+01:00 tag:http://live_love.mihanblog.com/post/54 ستاره در یکی روز عجیب، مثل هر روز دگر، خسته و کوفته از کار، شدم منزل خویش منزلم بی غوغا، همسر و فرزندان، چند روزی است مسافرهستند، توی یک شهر غریب فرصتی عالی بود، بهر یک شکوه ی تاریخیِ پر درد از او . . . . . . . پس به فریاد بلند، حرف خود گفتم من با شما هستم من! خالق هستیِ این عالم و آن بالاها . . . .! من چرا آمده ام روی زمین؟ شده ام بازیچه؟ که شما حوصله تان سر نرود؟ بتوانید خدایی بکنید؟ و شما ساخته اید این عالم، با همه وسعت و ابعاد خودش، تا به ما بنمایید، قدرت و هیبت و نیروی عظیم خودتان؟؟؟ هیبتا، ما هم در یکی روز عجیب، مثل هر روز دگر، خسته و کوفته از کار، شدم منزل خویش
منزلم بی غوغا، همسر و فرزندان، چند روزی است مسافرهستند، توی یک شهر غریب
فرصتی عالی بود، بهر یک شکوه ی تاریخیِ پر درد از او . . . . . . .

پس به فریاد بلند، حرف خود گفتم من
با شما هستم من!
خالق هستیِ این عالم و آن بالاها . . . .!
من چرا آمده ام روی زمین؟
شده ام بازیچه؟ که شما حوصله تان سر نرود؟ بتوانید خدایی بکنید؟
و شما ساخته اید این عالم، با همه وسعت و ابعاد خودش، تا به ما بنمایید،
قدرت و هیبت و نیروی عظیم خودتان؟؟؟
هیبتا، ما همگی ترسیدیم! به خداوندیتان، تنمان می لرزد . . .!
چون شنیدیم ز هر گوشه کنار، که شما دوزخ سختی دارید،............آتشی سوزنده، و عذابی ابدی!
وشنیدیم اگر ما شب و روز، زِ گناهان و زِ سرپیچی خود توبه کنیم، چشممان خون بارد
و بساییم به خاک درتان پیشانی، و به ما رحم کنید، و شفاعت باشد
و صد البته کمی هم اقبال، حور و پردیس و پری هم دارید..........................
تازه غلمان هم هست، چون تنوع طلبی آزاد است!

من خودم می دانم که شما از سر عدل، بخت و اقبال مرا قرعه زدید،
همه چیز از بخت است! شده ام من آدم،
اشرف مخلوقات، راستی حیوانات، هرچه کردند ندارد کیفر؟
داشتم خدمتتان می گفتم، قسمتم این بوده، جنس من مرد شده،
آمدم من دنیا، مرز سال دو هزار. قرعه ام این کشور وهمین شهر و دیار،
پدرم این بوده، که به من گفت پسر! مذهبت این باشد! راه و رسم و روشت این باشد!
سرنوشتم این بود. جنگ و تحریم و از این دست نعم . . . . ! هرچه شد قرعه من این آمد!

راستی باز سوالی دارم، بنده را عفو کنید.
توی آن قرعه کشی، ناظری حاضر بود؟

من جسارت کردم، آب هم کز سر من بگذشته، پاسخی نیست ولی می گویم
من شنیدم که کسی این می گفت:
چشم تنها ز خودش بی خبر است. چشم را آینه ای می باید، تا خودش دریابد،
تا بفهمد که چه رنگی دارد، تا تواند ز خودش لذت کافی ببرد.

عجبا فهمیدم، شده ام آینه ای بهر تماشای شما!
به شما بر نخورد . . . . . .! از تماشای قد و قامتتان سیر نگشتید هنوز؟
ظلم و جور ستم آینه را می بینید؟
شاید این آینه، معیوب و کج است، خط خطی گشته و پر گرد و غبار!
یا که شاید سر و ته آینه را می نگرید! ور نه در ساحتتان، این همه زشتی و نا زیبایی؟

کمی از عشق بگوییم با هم.

عرفا می گویند، که تو چون عاشق من بوده ای از روز ازل، خلق نمودی بنده!
عجبا! عشق ما یک طرفه ست؟
به چه کس گویم من؟ می شود دست ز من برداری؟ بی خیالم بشوی؟
زورکی نیست که عاشق شدن ما برهم! من اگر عشق نخواهم چه کنم؟
بنده را آوردی، که شوم عاشق تو؟ که برایت بشوم واله و حیران وخراب؟
مرحمت فرموده، همه عشق و می و ساغر خود را تو ز ما بیرون کش!
عذر من را بپذیر! این امانت بده مخلوق دگر!

می روم تا کپه ام بگذارم. صبح باید بروم بر سر کار، پی این بدبختی، پی یک لقمه ی نان!
به گمانم فردا، جلوه ی عشق تو را می بینم، در نگاه غضب آلود رییسم که چرا دیر شده ....!

خوش به حالت که غمی نیست تورا، نه رییسی داری، نه خدایی عاشق، نه کسی بالا دست!
تو و یک آینه ی بی انصاف! کج و کوله ست و پر از گرد و غبار.
وقت آن نیست کمی آینه را پاک کنی؟

خواب سنگین به سراغم آمد. کم کمک خواب مرا پوشانید.
نیمه شب شد و صدایی آمد، از دل خلوت شب، از درون خود من.

من خدایت هستم، هرچه را می خواهی، عاشقانه به تو تقدیم کنم.
تو خودت خواسته ای تا باشی!
به همان خنده ی شیرین تو سوگند که تو، هرچه را می بینی،
ذهن خلاق خودت خلق نمود.
هرچه را خواسته ای آمده است. من فقط ناظر بازی توام.
منتظر تا که چه را یا که که را خلق کنی!
تو فقط یک لحظه و فقط یک لحظه، زته دل، ز درون،
خواهشی نا محسوس، نه به فریاد بلند،
بلکه از عمق وجود، ز برای عدم خود بنما،
تو همان لحظه دگر نابودی، به همان سادگیِ آمدنت.
خواهش بودن تو، علت خلق همه عالم شد.

تو به اعماق وجودت بنگر، ز چه رو آمده ای روی زمین؟
پی حس کردن و این تجربه ها .
حس این لحظه ی تو، علت بودن توست!


تو فقط لب تر کن، مثل آن روز نخست،
هرچه را می خواهی، چه وجود و چه عدم، بهر تو خواهد بود.
در همان لحظه ی آن خواستنت.

و تو را یاد نباشد که چه با من گفتی؟
دلبرم حرف قشنگت این بود:
شهر زاییده شدن این باشد، تا توانم که فلان کار کنم،
و در این خانه ره عشق نهان گشته و من می یابم.
پدرم آن آقا، خلق و خویش، روشش، میراثش، همه اش راه مرا می سازد.
بنده می خواهم از این راه از این شهر به منزل برسم.

همه را با وسواس تو خودت آوردی. همه را خلق نمودی همه را.

تو از آن روز که خود خواسته پیدا گشتی، من شدم عاشق تو.
دست من نیست، تورا می خواهم،
به همین شکل و شمایل که خودت ساخته ای،
شر و بی حوصله و بازیگوش، مثل یک بچه پر جوش و خروش،
ناسزا گفتن تو باز مرا می خواند، که شوم عاشق تر،
هرچه معشوق به عاشق بزند حرف درشت،
رشته ی عشق شود محکمتر....................!




دیر بازی ست به من سر نزدی!
نگرانت بودم، تا که آمد امشب و مرا باز به آواز قشنگت خواندی!
و به آواز بلند، رمز شب را گفتی:
من چرا آمده ام روی زمین؟
باز هم یادم باش! مبر از یاد مرا!
همه شب منتظر گرمیِ آغوش توام.
عشق بی حد و حساب من و تو بهر تو باد . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . !



خواب من خواب نبود! پاسخی بود به بی مهری من،
پاسخ یک عاشق . . . . . . . . . . . . . . . . .
به خداوند قسم، من از آن شب، دل خود باخته ام بهر رسیدن به عزیزم به خدا


]]>